تبليغاتX
فقط برای خودم...
 
   
  تموم شد

آبان امسال رو می گم

چه زود گذشت

هنوز تو حال و هوای آبان پارسال بودم

هنوز عطر دستات رو شاخه گلی که اول آبان پارسال

بهم دادی رو می شنوم

مدتهاست عطر اون شاخه گل

جای عطر تنت رو برام گرفته

چقدر زود بود

رفتنت رو می گم

می دونی چند تا آبان دیگه قراره بیاد و بره؟

فکر می کنی چندتاشو ببینم؟

چشم های پاک و معصوم قطره های بارون دیروز

دریاچه آروم چشماتو برام زنده کرد

یه لحظه فکر کردم چقدر نزدیک منی

برگشتم پشتمو ببینم

دیدم خاطره های قشنگت داره با

آبان امسال می ره

سال دیگه با آبان برگرد

بذار نوشتن آبان نامه سال دیگه رو

با هم شروع کنیم

آبان امسال رو با تکرار کردن 

اسم مقدست تموم می کنم

تا دوباره باروون بگیره و رنگین کمون

جلد دفتر امسال رو برام کامل کنه......

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آبان
 
   
 

چه خوبه وقتی یکی رو دوست داشته باشی

چه خوبه وقتی یکی دوستت داشته باشه

چه خوبه تمام نفسات و تمام اشکات برای یکی

ارزش داشته باشه

مدتهاست که این یه نفرو گم کردم

چقدر قشنگه وقتی که یه نفر صدات بزنه

مدتهاست که اسم خودمو از زبون

هیچکی نشنیدم

دیگه هیچکس نیست که بهم بگه

آبان جان...

منم بگم: جانم...

دیگه کم کم داره همه چی یادم میره

دلم برای خونه تنگ شده

چه خوب می شد برگردم

قلب پاک و مهربون دیوارای خونه

هر شب میاد سراغم

فکر کنم حالا دیگه فقط اونه که به یادمه

بعد از این که تو رفتی من موندوم و

تنهایی خونه

به خونه قول دادم که برگردم

قولی که تو به هیچ کدوممون ندادی

ولی از یه چیزی خوشحالم

این که بعد از تو

حتی تو اوج تنهایی

هیچکی رو تو قلبم جا ندادم

شاعره این بیت چقدر قشنگ گفته:

"یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم"

آره عزیزم

مطمئن باش جاده خاطراتم

هنوز مال خودته...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آبان
 
   
  آبان نزدیکه دیگه چیزی نمونده

۱۲       ۱۱     ۱۰     ۹     ۸   

دیدی چقدر زود آبان پارسال رو فراموش کردیم

چه روزای خوبی بود یادش بخیر

 حیف که از اون روزا و از تو جز یه خاطره

چیزی برام نمونده

فقط خدا می دونه چقدر خستم

دلم برای همه چی تنگ شده

کاش می اومدی

نه به خاطر من به خاطر غروبای پاییز

به خاطر بزرگی آبان

یه سال بزرگتر شدیم

هم آبان هم من که دیگه واقعا نمی دونم

هنوز آبانت هستم یا نه؟

 
 
 |    نوشته شده توسط آبان
 
   
 

خدایا شکرت به خاطر اینکه از همه این دنیا

فقط گریه نصیب من شد

خدایا شکرت به خاطر اینکه حسابی بی کسم کردی

خدایا شکرت به خاطر این که حتی یکی نیست که

باهاش حرف بزنم

خدایا شکرت به خاطر اینکه بیشتر از تحملم بهم سختی میدی

خدایا شکرت به خاطر اینکه هرچی ازت خواستم بهم ندادی

خدایا شکرت به خاطر اینکه دیگه صدامو نمیشنوی

 

خدایا این کابوس کی تموم میشه؟

خدایا روزای روشنی که می خواستم کجاست؟

خدایا این جاده ها کی تموم میشن؟

خدایا چرا دیگه صبح نمیشه؟

خدایا تا کی باید گریه کنم؟

کی وقت خنده میشه؟

 

باید برم باید از همه دل بکنم

فقط خدا می دونه چقدر دلم می خواد بمونم

خونه خیلی جای خوبیه

نمی خوام ترکش کنم

حالا دیگه حتی افسون اشک گنجشکام

راه به جایی نبرد

دیگه التماس ماه و ستاره ها به گوش کسی نرسید

حتی به گوش خدا

خوش به حالت خوش به حالت

که دیگه به دوری عادت کردی

من تازه اول راهم

فکر نمی کنم به آخرش برسم

 

فقط یه چیزی میمونه

اونم این که خدا رو شکر کنم

که تو همین دنیا

جهنمو بهم نشون داد

خدایا شکرت..........خدایا شکرت..........

 
 
 |    نوشته شده توسط آبان
 
   
 

آسمان برای تو وسعت عشقت برای من

خورشید برای تو گرمای روحت برای من

تمام غنچه ها برای تو دلتنگی دوریت برای من

 

آسمون هنوز تاریکه

از روز رفتنت خورشید طلوع نکرده

خورشید هر روز برای دیدن من و تو طلوع می کرد

اما حالا در حال فراموش کردن عادت قدیمیشه

 

دیروز بارون می اومد

رفتم زیرش و با تمام وجود فریاد زدم...

خدایا...هنوز آبانتو به یاد داری؟

خدایا...چند روز دیگه دوباره پاییزه و من...

از مدتها پیش تنپوش پاییزیم رو تن کردم

خدایا......

 

همون موقع یه صدایی گفت:

سرنوشت پاییزی ها رو با رنگ زرد نوشتن

منم گفتم: ولی این تقصیر من نیست

گفت: آره ولی خدا شما رو پاییزی کرده

تا ما قدر بهارو بدونیم

 

رنگین کمون پاداش کسیٍ که تا آخر زیر بارون وایسه

من دیروز تا آخر زیر بارون بودم

ولی چون خورشید نبود رنگین کمونی هم نیومد.......

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آبان
 
   
 

 

 

سلام ابر بهاری من

سلام نسیم بامدادی من

الان کجایی؟ چیکار می کنی؟

هنوز هیچی نشده دلم برات تنگ شده

بچه گانس نه؟

هنوز دو روز نشده

آخه تو همه کس من بودی

الان رفتی اون سر دنیا دنبال چی؟

خیلی دلم گرفته خیلی هواتو کردم

بهم می گفتن مبادا گریه کنی ها

بقیه ام گریه شون می گیره

محکم باش چیزی نشده که!

ولی کی از دل من خبر داره

دو روزه همش گریه هامو قورت می دم

تا الان که با احساس غریب دوریت تنها شدم

حالا دیگه با خیال راحت گریه می کنم

دیگه کسی نیست که از اشکام دلش بگیره

دو روز پیش تو فرودگاه وقتی یه صدایی گفت

تنها کست سرزمین تنهاییتو به مقصد اون جایی

که می خواست ترک کرد

فکر میکنی چه حالی شدم؟

تو اینارو می دونی

همیشه وقتی یه مشکل بزرگ پیش می اومد

می گفتم عیبی نداره تو که هستی

ولی حالا توام دیگه نیستی

بعد تو چه بلایی به سرم می آد؟

این آبان دیگه مثل آبانای قبل نمی شه

دیگه هیچی مثل قبل نمی شه

با این احساس بد چیکار کنم؟

 

تو رو خدا اگه شما میدونین

به منم بگین با یه احساس دلتنگی

که به قد این دنیا بزرگه چیکار باید بکنم؟

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آبان
 
   
 

 

 

آسمان ببار

موسیقی باران را دوباره بنواز

خاطره را از عمق آینه بیرون کشیدم

هلال ماه را کامل کردم

پایان خستگی هایم در راه است

آرام دل طوفانی ام در راه است

امشب می آید

می آید که بماند

کویر دلم منتظر رگبار نگاهش است

زیر باران ستاره

به او خواهم رسید

از رفتن نگو

بگذار دل من فقط این بار احساس کند پایان انتظار است

با اسم تو آغاز می کنم

زندگی دوباره را

صبر و قرار من

از امشب ماه کامل می شود

و من در کنار اقیانوس آرامشم

با خدا حرف خواهم زد

باز تو را خواهم خواست برای همیشه

سبز و آبی…سبز و آبی

رنگ زمین    رنگ آرامش

رنگ اسم تو    رنگ خدا

رودخانه و آبشار…رودخانه و آبشار

صدای زمین    صدای آرامش

صدای تو   صدای خدا

من و باران…من و باران

بغض شب  اشک ستاره

تو و خدا…تو و خدا

شرف زمین   آرامش من   امنیت دنیا

من و تو…من و تو

برای همیشه  از زمین تا خدا…

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آبان
 
   
 

یه روز دلم گرفته بود

مثل روزای بارونی

از اون هواها که خودت

حال و هواشو می دونی

اگه بشه با کلمات حالمو تعریف بکنم

تو هم من و شعر منو با همه حست می خونی

.

.

.

فاصله ها را بردار و باز گرد

دلم برایت تنگ شده

آیا دیدن و باور این همه بیقراری سخت است؟

با من بیا

بگذار احساس خوب با تو بودن را

دوباره حس کنم

دستانم قدرت نوشتن ندارند

چشمانم قدرت دیدن ندارند

راه من بن بست است

پلی برای بازگشت نیست

فقط یک بار دیگر با تو بودن کافیست

تا همه راه ها پل ها و کوچه ها از نو ساخته شوند

و راه زندگی به صافی و وسعت آسمان گردد

فقط یک بار دیگر با تو بودن کافیست

تا دلتنگی را در زندانی محبوس کنم

و خود آزاد و رها

جهانی بسازم به وسعت آرزو

و به پاکی قلبت

جهانی به وسعت.......آبان...

                     برای تو

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آبان
 
   
 

دیشب خوابتو دیدم

خواب دیدم برگشته بودی

فقط به خاطر من

لحظه قشنگی بود

وقتی از دور دیدم داری میایی

اومدی راست پیش خودم

میون اون همه آدم

ما دو تا فقط همدیگه رو می دیدیم

صبح که بیدار شدم

هنوز عطر تنت رو دستام بود

هنوز گرمی دستاتو حس می کردم

امروز همش تو فکرت بودم

جاده خاطرات زندگیم

با سبزی قدمات تزیین می شه

این جاده بجز تو رهگذر دیگه ای نمی شناسه

بیا تا غبار لحظه ها پیچ و خمش رو نپوشونده

تو نفسای آخرم

بیا تا از نفس نیافتادم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آبان
 
   
 

فقط خدا می دونه چقدر دلم برات تنگ شده

اون همه تو رفتی سفر و منو تنها گذاشتی

این بار من رفتم سفر

اما نه برای فراموش کردنت

بلکه برای پیدا کردنت

اینجا که نیستی اونجام نبودی

واقعا" نیستی یا من نمیتونم ببینمت

همه چیزه زندگیمو بدست آوردم

اما خیلی سخت

جوری که برای بدست آوردن هر کدوم بقیه رو از دست دادم

به خدا اگه خدا تورو بهم بده دیگه هیچی نمی خوام

چون تو از همه باارزش تری

نذار پاییز امسال ناقص بشه

اگه همین روزا نیای

آبانت ذره ذره تو این تابستون داغ آب می شه

و دیگه آبانی باقی نمی مونه

اون وقت دیگه نمی تونم سر قولم بمونم

که همیشه آبانت باقی بمونم

دلم خیلی گرفته

خیلی هواتو کردم

دیگه نمی دونم چیکار باید بکنم

منتظرم آبان بیاد

شاید به یادم بیفتی و بیایی

بیا تا بیش از این از پا نیفتادم

.

.

.

 

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود

و برای خاطر نخستین گلها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم...

 

                                                     

 
 
 |    نوشته شده توسط آبان
 
   
 

سهم من از دنیا کجای آن است

جایی که اکنون هستم یا جایی که خواهم رفت

خدا مرا برای چه کاری آفرید

آنچه اکنون انجام می دهم یا آنچه انجام خواهم داد

آیا خدا خواسته بود که من با یک نگاه تو ویران شوم

آیا خدا از تو خواهد خواست که باز مرا صدا بزنی

تا همیشه یادم بماند چه کسی از من خواست

که آبان باقی بمانم

حتی وقتی که دیگر آبانی نیست

آیا خدا خواست که من در آبان بیایم

و تو در تیر تا با گرمای روحت

وجود سردم را ذوب کنی

آیا خدا خواست که من تمام دلتنگی هایم را

پشت چشمانت پنهان کنم

آری خدا خواست

چون بزرگی نگاهت هرگز اجازه نمی داد

که به چشمانت خیره شوم

اما حال که تو نیستی

دلتنگی عاشقانه هایم سرگردان است

دلتنگی هایم دلتنگ رنگ چشمانت است

آیا خدا باز تو را خواهد آورد

آیا باز تو را خواهم دید

آبانی دیگر در راه است

قبل از آغازش بیا

تا قبل از پایانش تمام نشوم...

 

                                                      

 
 
 |    نوشته شده توسط آبان
 
   
 

همه چیز تمام شد